آرسن مرد شجاع و قهرمان ما

عکسهای 23 ماهگی ات

آرسنکم خاله با تاخیر اومده البته تقصیر ندارم هر وقت میخوام آپ کنم یه اتفاقی میفته و من میمونم و کلی مطلب جا مونده آخه خاله نمیدونی اینروزا سرم خیلی شلوغه ایشالله این ماهم بگذره سرم خلوت میشه و زود زود میام از تو و کارهات مینویسم   حالا بریم سراغ رفتارهای اینروزات   عزیز خاله هر کارتونی رو میبینی دوست داری اونارو انجام بدی و اسباب بازی هایی که تو کارتون هست و تو داری رو بیاری یه روزی مامان سولی داشته با تلفن میحرفیده یه هویی میبینه رفتی چکش آوردی مامانی گفته آرسن چکش رو میخوایی چیکار گویا بابای کایو نجاری میکرده تو هم رفتی چکش آوردی بعد یه بار هم پیچگوشتی آوردی باخودت که ماشینهات رو تعمیر کنی ،یه روز هم د...
25 مهر 1393

عکسهای 22ماهگی ات

آبنبات  خاله 22 ماهه شدی خاله قربون اون قد و بالات بره که هر روز بزرگتر میشی دنیای منی وروجکم وقتی بزرگ شدی اینارو خوندی بدون که خاله هر سطرش رو با عشق برات نوشته بدون که دنیای مایی عسلم   بازم طبق معمول قبل اینکه بریم سراغ عکسها یه چند  تا از کارهای اینروزهات بگم   بیشتر کلمات رو یاد گرفتی بهتره بگم طوطی شدی هر کی یه حرفی میزنه پشت سرش تکرار میکنی و دل همه رو میبری با بلبل زبونی هات ،بعدش  برا خودت تکرار میکنی تا تو ذهنت بمونه ،حالا اونایی که تو ذهنمه مینویسم لوبیا:لوبلا /شکر:سـِکَر/چـَشم :چـَش/مرسی :میسی/سیب:دیب/فـِلفل:فـِفـِل/سلام :اَلام /دمپایی:تامپام بعضی کلمات رو هم ...
15 شهريور 1393

عکسهای20 ماهگی ات

عسل خاله ،بالخره خاله اومد تا عکسهای 20 ماهگیت رو بذاره و از کارها و رفتارهای اینروزات بگه ،اول میریم سراغ رفتارهات کلمات جدیدی که یاد گرفتی :  با آننه جون اینا رفته بودین مراسم اونجا زیادی شیطنت میکردی آننه جون برمیگرده بهت میگه آرسن امروز آبروریزی کردی برمیگیردی به آننه میگی :آبریزی اومدی خونه میگم آرسن چیکار کردی میگی آبلولیزی ،آبریزی انگور که با لحن خاص کش میدی میگی انــــــگووووووور / ادویه میگی : اَوویه /شکم :گوم /بغل :با /چایی:دایی /غذا :نـَم نـَم / کاکائو :کَـکو /کباب :بـِباب   عاشق ماساژی میایی دراز میکشی به خاله شادی و من دستور میدی با اشاره که پاهات رو ماساژ بدیم جالب اینه که دوتامون باید همزمان م...
25 تير 1393

عکسهای19 ماهگی ات

آرسن خاله 19 ماهه شدی و خاله با عکسهای 19 ماهگی تم بستنی اومده تو هم که عاشق بستنی هستی  البته مامان سولی کیک 19 ماهگی رو اینبار خودش برات پخته بود ولی اونروزی حال نداشتی و منم گفتم اذیتت نکنم و برات روز بعدش برات ice cream party گرفتیم مامان سولی هم کلی بستنی درست کرده بود و حسابی خوش گذروندیم اول بریم سراغ رفتارهای اینروزهات بعد عکسها اینروزها حسابی دلبری میکنی وقتی میریم پارکی جایی همه دخترها میان سمتت و حسابی معروف شدی تو پارک اینا دخملی ها با اسم صدات میکنن و تو هم خونگرمی با بچه ها بازی میکنی .اما تو خونه تا گوشیم دستت بیفته میری گالری سراغ عکسهای نورا جون که مامانش از وایبر میفرسته دونه دونه نگاه میکنی و zoom میکن...
24 خرداد 1393

عکسهای 18 ماهگی ات

فندق خاله 18 ماهه شدی و خاله با کلی عکس اومده تا از رفتارهای اینروزات بگه البته با یه کم تاخیر چون دیگه فصل بهاره و خاله عاشق این فصله و کمتر وقت میکنه به وبلاگت سر بزنه. از مهمترین وقایع این ماه بگم که از شیر گرفته شدی اونم خدارو شکر بدون دردسر ماجراش اینجور میشه که میخوایی شیر بخوری  مامان سولی میگه اَخی شده و دیگه سراغ شیر نمیری 3 شب بیتابی کردی و تا صبح یه کم ناله و رازی میکردی ولی بالخره تموم شد و تونستی با یه کم بهونه گیری ها با این موضوع کنار بیایی و این یه اتفاق خوب بود چون بعد از شیر گرفتن شدن شروع کردی به غذا خوردن و الان خودت قاقا میخوایی، به قول خودت همش قاقایی و میخوام میخوام اما از شیطنتهای این ماه ...
27 ارديبهشت 1393
1618 12 32 ادامه مطلب

عکسهای 17 ماهگی ات

عسل خاله 17 ماهه شدی و من با اینکه عکسهاتو خیلی وقته گرفته بودم از شیطنتهای شما نتونستم آپ کنم .از رفتارهای جدیدت بگم بعد بریم سراغ عکسها  غذارو خودت به تنهایی میخوری ،لباسهایی که در آوردنشون راحته رو خودت در میاری و وقتی تشنه ات میشه خودت میری در یخچال رو وا میکنی و رو نوک پاهات وا میستی تا بطری آب رو برداری. عاشق تبلیغات cartoon networkهستی و با اینکه تلویزیون نگاه کردن رو زیاد دوست نداری موقع تبلیغات کنترل رو میاری و میگی صداشو بلند کنم تا ببینی هرکسی رو میبینی میگی عمه ،عمو عاشق بازی کردن با آننه جون هستی مخصوصا  عمو زنجیرباف بیچاره آننه جون خسته میشه اما باز به خاطر شما بازی میکنه حالا واسه اینکه تعداد نفرات...
27 فروردين 1393

عکسهای 16ماهگـی ات

بالخره ما بعد از یه غیبت طولانی برگشتیم و قبل از همه میخوام از همه دوستای عزیزمون که تو اینهمه مدت برامون پیام گذاشتن و نگرانمون بودن تشکر کنم یه بار دیگه فهمیدم چه خوبه شما دوستای مهربون هستین ،روی گل همه تون رو میبوسم اما بریم سراغ مطالب و عکسهای این مدت که نبودیم باید بگم که عسل خاله تو این مدت اسباب کشی و کارهای عید از لحاظ شیطنت چیزی کم نذاشتی و نهایت تلاشت رو کردی بعضا مایه خنده ماها بودی و بعضا از دستت این شکلی بودیم و وقتی مارو کلافه میکردی و یه شیطنت فوری میرفتی قائم میشدی و آروم میخندیدی اما همین کارهای تو بود که باعث میشد خستگی از تن ما بره و آننه جون هی قربون صدقه ات بره که خدا تورو به ما داده که همش شادی بیاری ف...
27 اسفند 1392

عکسهای 15 ماهگـی ات

هوررررررررررررررررااااااااااا آرسن من 15 ماهه شده و خاله اومده از شیطنتهای این روزاش بگه البته ناگفته نمونه که این چند وقت بد جوری سرما خورده بودی و تب شدید داشتی و تبت پایین نمیومد و باعث شده بود مامان سولی و ماها کلی نگرانت باشیم ،بعدش معلوم شد علاوه بر سرماخوردگی 8 تا دندون میخوایی در بیاری و تب اونم اضافه شده و حسابی ضعیف شدی خدارو شکر که به خیر گذشته و الان بهتر شدی اما جونم از شیطون کاریهات بگه ،چندروزی میشه که احساسات خاله رو فوران کردی آخه چطور ممکنه احساساتم فوران نشه شب از خستگی رو کاناپه دراز کشیده بودم دیدم آروم از مبل بالا اومدی و بالا سرم نشستی و موهامو کشیدی یه جیغ اساسی کشیدم بعدش که دیدی ناراحت شدم خم...
19 بهمن 1392

عکسهای 14 ماهگی ات

عزیز دل خاله 14 ماهه شدی و با کلی عکس اومدم .اما قبل از عکس ها میخوام از رفتارهای این روزات بگم.حدودا 3 هفته پیش یاد گرفتی که سوال بپرسی ،ماجرا از اونجایی شروع میشه که مامان سولی توی tv فیلم میدیده برگشتی به مامی سولی گفتی این کیه؟(البته با تلفظ خاص خودت این کیـــا؟) از اون روز این کلمه رو زیادی تکرارا میکنی یه شخصی یه شی رو که تازگی داره ببینی شروع میکنی به گفتن این کیه؟این چیه؟داشتیم میرفتیم جایی سوار ماشین شدیم از رو صندلی عقب راننده آژانس رو دید زدی دیدی غریبه هست کل راه میپرسیدی این کیا؟ مامان سولی داشته گردگیری میکرده یه هویی دیده تو با دستمال اومدی داری گردگیری میکنی .فدای اون تمیزی و مرتب بودنت بشم من ،که همه اینارو از دایی س...
17 دی 1392

13 ماهگی ات

  عزیز دل خاله بازم دیر آپ کردم ،آخه انگشت پای آننه جون شکسته بود مهمون اینا زیاد میومد با شیطونی های شما هم فرصت نمیشد بیام برات بنویسم .اما سعی کردم عکس بگیرم توی این مدتی که نتونستم بیام آپ کنم .حالا از رفتارهای شما وروجک خان بگم پای آننه جون رو که بسته بودن تو حساس شده بودی تا فرصت میکردی میدیدی حواسمون پرته میرفتی انگشت آننه جون رو میکشیدی آننه جون یه دادی میکشید فرار میکردی میگفتی چیــــس میگفتیم اوفه با حالت ناراحتی اشاره میکردی که آره از وقتی راه میری روزگارمون سیاه شده همش در حال دوندگی هستی اونم به سرعت جت که نمیشه بهت رسید معمولا جاهایی که واسه شلوغی ترجیح میدی آشپزخونه هستش به خاطر اینکه کابینتهارو وا کنی هر چی و...
14 آذر 1392
1