آرسن مرد شجاع و قهرمان ما

اولین باری که تو تختت خوابیدی

این عکسهای اولین باری هست که توی تخت خودت خوابیدی وقتی میبریمت اتاق خودت ،کلی ذوق میکنی به وسایل رنگی خیلی علاقه داری ،اما بین خودمون بمونه اتاق خاله شادی و خاله فرناز رو بیشتر از همه جا دوست داری چون عروسک زیاده وقتی میارمت همه جارو با دقت نگاه میکنی بعد میزنی زیر خنده ،اما خاله ها زرنگی کردن بیشتر وسایل رو جمع کردن دیگه باید با اونا سر کنی   ...
30 دی 1391

آرسن و ختنه شدن و بی حالی :(

این چند روز نتونستم وبلاگت رو اپدیت کنم ،چون که عشق منو ختنه کردن درست 2 ماه و 9 روزه بودی.خیلی درد کشیدی روز اول که کلا تا شب گریه کردی شبشم نخوابیدی.بعدشم که کلا این چند روز تا حلقه بیفته مریض بودی و بی حال. کسی نمیتونتست نزدیکت بیاد چون درد داشتی .وبالخره 11/27 روز چهارشنبه مامان سولی صبح ساعت 9.30 با هیجان زنگ زد که مامان پاشو بیا ارسن بدجوری گریه میکنه انگار حلقه میخواد بیفته تا ما برسیم حلقه افتاده بود و راحت شده بودی اینجا هم چند تا عکس بعد افتادن حلقه ازت گرفتم که شاد و شنگول شده بودی با من بازی میکردی تا گوشیم رو اوردم ازت عکس بگیرم طبق معمول کنجکاویت گل کرد و به دوربین نگاه کردی و خنده هاتو قطع کردی . خنده هاشو نگاه کن...
29 دی 1391

آرسن و رفتارهای جدیدش:)

حالت های خواب آرسن جونم     وقتی توی خوابی دستاتو رو هم میذاری خیلی با نمک میشه این حالتت اینجا  داشتی با من بازی میکردی خاله شادی عکس گرفته ،ولی اونقدر دست و پا زدی از هیجان و خنده بیشترش تار افتاده بود   دایی سیامک بیرون بود وسط بازی ما اومد ،دایی داشت با من میحرفید یه هویی هواسم پرت شد باهات بازی نکردم یه جیغ با عصبانیت زدی .یعنی اینکه چرا منو تحویل نمیگیرین نی نی دختر خاله مهری آمانداجون     تو از آماندا 39روز بزرگتری ، اونروزی  تو بغل شادی بودی تا من آماندا رو بغل کردم  دیدم یه نگاه چپ چپ به من میکنی طوریکه همه گفتن وای این...
18 دی 1391

اولین باری که رفتی سر خاک بابایی

آرسن خاله میدونم یه روزی وقتی بزرگ میشی اینارو میخونی ،واسه این خواستم بدونی اولین باری که رفتی سر خاک بابایی کی بود پنجشنبه 91/11/14،میخوام از بابایی برات بگم کاش بود و خودت مهربونیهاشو میدیدی همه بچه های فامیل عاشق بابایی تو بودن اما خدا خواست زودتر بره پیشش اینم چند تا عکس خوشگل از جیگرم که خاله شکار کرده اینم تصویر آویز گیفتهات بود که بعضی از دوستان ندیده بودن گفته بودن بذارم وبلاگ تا ببینن ...
14 دی 1391

واکسن 2 ماهگی

شنبه با آننه جون و دایی سیامک بردنت واسه زدن واکسنهای 2 ماهگیت از وقتی واکسنهارو زده بودن بهت ،یه ریز گریه میکردی،طوریکه اشکها از چشات جاری میشد برای اولین بار نه شیر میخوردی نه چیزی ،تا از بغل میذاشتیمت سرجات بخوابی گریه میکردی .بغل هرکی میرفتی محکم لباسشو میگرفتی تا نذاریمت زمین،پات باد کرده بود .از یه طرفم 3روز دستشویی نکرده بودی آخر سر گفتیم گلیسیرین بزنیم تا حداقل از اون بابت راحت بشی دستشویی ات رو کردی ولی تبت بالا رفته بود خیلی گریه میکردی کلی پاشور کردیم تا تبت اومد پایین     طوریکه مامان سولی از ناراحتی سردرد گرفته بود منم قلبم درد گرفته بود تا خود صبح همه اهل خونه بیدار بودیم یعنی با گریه های تو ...
12 دی 1391

عکسهای 2ماهگی ات

                                                        بالخره عشق خاله ،نفس خاله ٢ ماهه شد مامان سولی و بابایی واسه ٢ماهه شدنت اسباب بازی وسایل پزشکی گرفتن منم ازت عکسهای خوشگل گرفتم ،از کارای جدیدت بگم آرسنم ،از اونجایی که از اولشم معلوم بود قراره شیطنتها وشلوغی هارو از خاله شادی یاد بگیری شروع کردی به یادگیری.خاله شادی زبونش رو در میاره میگ...
11 دی 1391

اولین شب یلدای آرسن جون

                                                                 شام شب یلدا سالاد اولویه شب یلدا (دست خاله فرنازم درد نکنه ) سالاد شب یلدا کیک شب یلدا   این دیگه چیه خاله فرناز واسم درست کردی   چقدرم خوابم میاد    یه خمیازه دیگه آخ جون چه حا...
5 دی 1391
1