آرسن مرد شجاع و قهرمان ما

عکسهای هنری مهسا جون و حرفهای دل خاله

خاله جون اینبار با حسهای عجیب اومدم سراغت بیشتر خواستم حرفهای دلمو بنویسم برات ،تا حالا فکر نمیکردم وداع با خاطرات چندین ساله اینهمه سخت بیاد برام .قراره خونه مون رو چند واحده بکنن و قراراه بعد یه سال برگردیم به خونه مون اونم با شکل جدیدش و حالا که شروع کردیم به بسته بندی همه جا ،بوی خاطراتمون رو میده بوی غم ها شادی هایی که توی این 20 سال داشتیم  ،تنها چیزی که عذابم میده انگاری همه خاطرات بابا جونم رو تو گوشه گوشه این خونه میذارم و میرم ،همه جای خونه برامون یاد اور خاطره های خوب و غمهامون هستش توپ بازی هامون با بابایی تو حیاط خونه  ،خونه تکونی های دم عیدی با بابا اونم به خاطر جایزه ،پشت بوم خونه و بساط  شام و مهمونی و خ...
30 بهمن 1392

عکسهای 15 ماهگـی ات

هوررررررررررررررررااااااااااا آرسن من 15 ماهه شده و خاله اومده از شیطنتهای این روزاش بگه البته ناگفته نمونه که این چند وقت بد جوری سرما خورده بودی و تب شدید داشتی و تبت پایین نمیومد و باعث شده بود مامان سولی و ماها کلی نگرانت باشیم ،بعدش معلوم شد علاوه بر سرماخوردگی 8 تا دندون میخوایی در بیاری و تب اونم اضافه شده و حسابی ضعیف شدی خدارو شکر که به خیر گذشته و الان بهتر شدی اما جونم از شیطون کاریهات بگه ،چندروزی میشه که احساسات خاله رو فوران کردی آخه چطور ممکنه احساساتم فوران نشه شب از خستگی رو کاناپه دراز کشیده بودم دیدم آروم از مبل بالا اومدی و بالا سرم نشستی و موهامو کشیدی یه جیغ اساسی کشیدم بعدش که دیدی ناراحت شدم خم...
19 بهمن 1392

روزای 14 ماهگی آرسن جون

  آرسن جون خاله ،اومدم از رفتارهای این روزات بگم بهت که بازم مثل همیشه مارو انگشت به دهن میکنی. اول با یه رفتارت شروع کنم که باعث شد کلی بخندیم دایی سیامک از اونجایی که همیشه ریش و سبیل میذاره و تو هم دایی رو همیشه اون شکلی دیدی ،دایی صورتش رو اصلاح میکنه تو هم تو خونه مشغول بازی بودی دایی میاد تو خونه میگه آرسن جون تا دایی رو میبینی میزنی زیر گریه اونم چه گریه ای اشکهات همینجوری فوران میکرده عین شخصیت کارتونی پـــــَه پــــَه بعد پریدی بغل مامان سولی و میگفتی مامی دایی بعد دوباره گریه میکردی اونروزی خاله شادی بهت گفته من خاله کی ام؟اصلا نمیدونم خاله کی ام ؟برگشتی بهش گفتی من من ،بعد محکم بغلش کردی بوسیدیش ،خاله شادی...
3 بهمن 1392
1