آرسن مرد شجاع و قهرمان ما

عکسهای 10 ماهگی ات

عسلکم بالخره شروع کردی به روز گرفتن از 10 ماهگی ات و این یعنی اولین 2رقمی شدن ماه های عمرت  و من با کلی عکس اومدم اما اول از کارهای این روزات بگم . مهمترین خبر اینه که بالخره اسم خاله رو تلفظ کردی بهم گفتی فــــــــَ منو نگو که از شادی گریه کردم بعد اون دیگه هی تکرار میکنی فَ فَ اینا حالتهای نرماله که صدام میکنی وقتی یه چیزی میخوایی میگی فــــــَری ،قربون اون فری گفتنت بشه خاله  یه روزم تنهایی موقع بازی کردن با اسباب بازی هات یواشکی صدا کردی شـــا بعد دیدی ما با تعجب نگاهت کردیم با صدای آروم گفتی شـادی آفرین به آرسن مهربونم که عدالت رو بین خاله ها رعایت میکنه به بابایی میگی حَبی یعنی بابا حبیب  ...
26 شهريور 1392

جشن دندونی

این اولین جشنی بود که واست گرفتیم ،یه جشنی که پر از خاطرات خوب بود واست ،مطمئنم وقتی برزگ شدی با تعریف ماجراهای اون روز خیلی خوشحال میشی و برات جالب میشه . اول از تزیینات اونروز شروع میکنم،که منو خاله شادی طراحی کردیم بالش دندونی که آننه جون واست درست کرده دست گلش درد نکنه حالا نوبت گیفتهایی هست که به مهمون ها دادیم ،ما طراحی کردیم آننه جون درستش کرد محتویات داخل گیفت ها مقدمات درست کردن آش دندونی آش دندونی آش دندونی برای مهمونها کیک دندونی که دایی سیامک خیلی گشت تا جایی سفارش بده که...
4 شهريور 1392

روزهای 9 ما هگی

عزیز دلم بازم با کلی حرف اومدم ،از کدوم کارهات و شیطنت هات بگم که همشون با مزه هستن هر روز یه رفتار جدید یه حرکت جدید یاد میگیری و با هرکدوم از این کارها باعث خنده ما میشی . مثلا اونروزی داشتم نماز میخوندم از اونجایی که تا ببینی یکی نماز میخونه خودت رو عین جت میرسونی تا مهر رو برداری و فرار کنی منم تو عالم خوش خیالی تدبیرم رو از پیش گرفته بودم و مهر تو دستم بود ،خودتو رسوندی سر سجاده یه کم بررسی کردی چیزی گیرت نیومد بعد اومدی از پاهام گرفتی بهم نگاهی کردی لبخندی زدی و کمی ازم فاصله گرفتی بعد از روبرو منو نگاه میکردی ،یه هویی دیدم رفتی جلوتر پشت کردی بهم خم شدی به رکوع رفتی یعنی تو اون فاصله کم حرکات منو کپی کرده بودی ،این کارت باعث ...
26 مرداد 1392

عکسهای 9 ماهگی ات

 عزیز دل خاله 9 ماهــــــــه شدی ،تبریک میگم وروجکم که با شیطونی هات باعث خنده مایی.توی این مدت خیلی اتفاقها افتاد اینکه اولین ماه رمضونی بود که تو تو کنار ما بودی ،درست همین موقع ها بود که تو ،توی دل مامانی بودی و من و آننه جون و مامان سولی تو تدارک سیسمونی تو بودیم با اینکه روزه میشدیم ولی  چیدن اتاقت یه لذت خاصی داشت یه شور خاصی (البته خاله شادی زحمت میکشید واسه ما افطاری آماده میکرد) خدارو هزار مرتبه شکر که امسال صحیح و سالم کنار ما هستی و این بزرگترین نعمت برای ماست سر سفره افطاری با تو ماجراهایی داریم ،کل سفره رو بهم میریزی ،به ترتیب تو بغل همه یه دور میزنی خیلی شیطون شدی همش دنبال یه جا هستی واسه پنهون شدن و ا...
14 مرداد 1392

شیطنتهای 8 ماهگی

اومدم تا از شیطنتهات بگم عسل خاله میدونم وقتی بزرگ میشی وقتی واسه خودت مردی میشی اینارو میخوری موقع خوندن بعضی هاشون تبسم میکنی ،تو بعضیهاشون خجالت میکشی ،تو بعضیهاشون قهقهه میزنی و..... اما میدونم که هر هرکدوم از این خاطرات ،برات شیرینه میدونم وقتی بزرگ میشی این رو حس میکنی که ما همگی خیلی دوستت داریم و عاشقتیم ولی یه بار دیگه میخوام بگم خیــــــــــــلی خیــــــــــــــــلی دوستت داریم عسلکمون اما حالا نوبت شیطنتهای آقا آرسن خان : تا یه فرصتی پیدا میکنی میری پشت مبلها قایم میشی و از اونجا میپایی ،که از گوشه یکی تورو ببینه تا باهاش ادی بازی کنی بالا رفتن از پله ها رو حدود یه ماه میشه که یاد گرفتی اما از پایین اومدن میتر...
5 مرداد 1392

عکسهای 8 ماهگی ات

  عسلکم ، عشق خالـــــــــــه واسه خودت مردی شدی خاله 8 ماهه شدی قربونت برم .شیطنتهات که تمومی نداره اما همین شیطنتهای تو هستش که به زندگی ما رنگ و بوی تازه میده .مثلا وقتی میگم به خاله دست بده دستتو میاری جلو محکم دستمو فشار میدی یا وقتی میگم خالــــه اومد اومد آرسن رو بخوره زودی فرار میکنی عین جت میدونی عاشق چه لحظه ای هستم وقتی مامان سولی رو محکم بغل میکنی عاشق دیدن اون لحظه ام چون عشق واقعی رو نظاره میکنم کافیه یه روز تورو نبینیم ،وقتی منو خاله شادی رو میبینی چنان ذوقی میکنی چنان آآآآآآآآیی میگی انگار 1 ماهه ندیدی مارو ،بعد خونه رو از وجدت هی دور میزنی کلمه های جدید که یاد گرفتی ببه این کلمه رو هی تکرار میکنی ...
26 تير 1392

عکسهای 7 ماهگی ات

عکسهای 7 ماهگی عسل خاله خاله جون عزیزم ،خیلی وقته وبلاگت رو آپدیت نکردم ،پیش تو خیلی شرمنده ام نگی خاله من بی توجه شده خیلی سرم شلوغ بود،تازه شما آقای وروجک اونقدر شیطون شدی اونقدر شیطنت میکنی که به خستگی هام اضافه میشه نا نمیمونه  واسه خاله ات بگذریم میخوام از شیطنت هات واست بنویسم ، 4 دست و پا که راه میرفتی تازگی ها، پله هارو بالا رفتن و پایین اومدنم بهش اضافه شده یاد گرفتی بگی ادی هی ادی ادی میکنی ،دادا یعنی دایی سیامک عاشق رقصیدنی با یه گانگام گفتن توی یه دقیقه هزار بار بالا پایین میپری تا میاییم یه آهنگ بذاریم سر و صدات میره رو هوا یعنی با من همراهی کنین تو رقصیدن، بعدش خاله شادی و خاله فرناز بیچاره تا وقتی...
8 تير 1392

اولین مرواریدهات و روز پدر

پسر نازم عسل مامان زمان به سرعت میگذره و تو هر روز بزرگتر میشی ،بعضی وقتا به عکسهات که نگاه میکنم باورم نمیشه که اینقدر عوض شدی .انگار همین دیروز بود که توی بیمارستان تو رو بغلم دادن رو شونه ام گذاشتم نیم وجب بودی ، اما الان ....خدارو شکر میکنم که صحیح وسالم داری بزرگ میشی به ما شادی رو هدیه میکنی ،هر روز با تو هر لحظه اش پر از خاطره هست . مخصوصا که تازگی ها 4 دست و پا  راه میری همه چیز رو بهم میریزی تا میام بگم آرسن مامانی این کارها چیه یه لبخند میزنی ،اون لبخندت واسه من دنیاست . وقتی جارو میخواهم بکشم یا دوست داری بغلم باشی یا با رورک دنبالم راه بیفتی . عاشق تلفن هستی وقتی تل زنگ میزنه خودت رو قبل من میرسونی که گوشی...
3 خرداد 1392

اولین باری که عروسی رفتی

اولین باری که عروسی رفتی ،عروسی پسر دوست خونوادگیمون بود ،آننه جون واست پیراهن دوخت یه روز قبلش، با یه پاپیون شیک دست گلش درد نکنه (البته خاله منم به آننه جون تو کار طراحی و برش کمک کردم، دست خاله فرنازم هم درد نکنه خود تحویلی) خیلی ماه شدی خیلی ناز شدی جیگر خاله اینجا هم چند تا عکس از وقتی شیطنت میکردی مامان دستگیرت کرده از پشت ازت چند تا عکس شکار کرده مر حله 1 شیطونیت مرحله 2 شیطونیت مرحله 3 شیطونیت اینجا هم خاله لعیا اومده بود خونتون کاکائو گرفته بود ،تا بهت داد گرفتی مالیدی به صورتت  ،بعد با رورک خودتو رسوندی سریع اتاقت ،یعنی داشتی  از دست ما فرار میکرد...
26 ارديبهشت 1392

عکسهای 6 ماهگی ات

  عزیز دل خاله داری حسابی بزرگ میشی هر روز شیطونتر میشی ،کارهای جدید ،رفتارهای جدید نشون میدی .اینم بگم خیلی شیطون بلایی به خاله شادی کشیدی هر شیطونی رو از اون یاد میگیری چه صداهایی که با هم در نمیارین اون هر چی صدا درمیاره تو هم پشت سرش یاد میگیری و در میاری .غذا رو فقط با خاله شادی میخوری وقتی من بهت غذا میدم تو دهنت نگه میداری بعد یه هویی پرت میکنی سمتم همه لباسها اینا کثیف میشه.تازگی ها یاد گرفتی 4 دست و پا حرکت کنی به زورم که شده خودتو به هدفت میرسونی بیرون رفتنی همه دخترا عاشقت میشن میان اجازه میگیرن بوست کنن بغلت کنن از الان کلی طرفدار داری اونروزی تو یه مغازه مشغول دیدن لباسها بودیم که یه هویی دیدیم روسری یه دختر...
19 ارديبهشت 1392